دسته بندی

سبد خرید

جستجو

حساب کاربری

آشفتگی مطالعات
عمومی

زمانی که مدیریت محترم «کتاب‌فروشی» آبی خواستند که یادداشت‌هایی سلسله‌وار و ادامه‌دار برای سایت بنویسم، هم خوشحال شدم و هم دلواپس. خوشحالی از این بابت که بستر مناسبی برای انتشار درددل‌های کتابی خودم یافته بودم و دلواپس از این جهت که شاید فرصتی پیش ...

زمانی که مدیریت محترم «کتاب‌فروشی» آبی خواستند که یادداشت‌هایی سلسله‌وار و ادامه‌دار برای سایت بنویسم، هم خوشحال شدم و هم دلواپس. خوشحالی از این بابت که بستر مناسبی برای انتشار درددل‌های کتابی خودم یافته بودم و دلواپس از این جهت که شاید فرصتی پیش نیاید و بدقول شوم در رساندن به‌موقع مطالب. البته برنامه‌ای تلفنی چیدیم با این دوست عزیز و جلسه‌ای مفصل در کتاب‌فروشی آبی و گریزی نبود برای من و ناگزیر گوشه‌ای از کار را گردن گرفتم. این نکته‌ی اول.

اما بعد؛ نوشتن درباره‌ی دغدغه‌هایی که سالیان دراز و شب‌های طولانی در کتابفروشی آبی با هم داشتیم، شاید ساده به نظر می‌رسید. ولی سرآغاز سخن را از کجا باید شروع کنم؟ از چه بگویم که گفتنم به خطاست. نه می‌خواهم از زلف یار بگویم و نه یارای سخن گفتن از عالم لاهوت است مرا. بی‌خیال! از آشفتگی شروع می‌کنیم. آشفتگی یا بی‌نظمی، بحثی بود که بارها در موردش گفته بودم و کم‌تر در موردش نوشته بود. یعنی تقریباً هیچ مطلب به‌دردبخوری در موردش روی کاغذ نیاورده بودم. از اینها که بگذریم، سخن دوست خوش‌تر است. «ما ایرانی‌ها خوب بلدیم تظاهر کنیم؛ حتی تظاهر به کتاب‌خوانی.» این جمله را تلویحاً در جامعه‌شناسی خودمانی خوانده بودم سال‌ها پیش. یعنی «خوب بلدیم تظاهر کنیم، به چیزی که نیستیم.» این هم جمله‌ای از کافه پیانو بود. ما چگونه ما شدیم؟ هم سؤالی بود تقریباً در همین خصوص که کنج ذهنم را اشغال کرده است و هم عنوان کتابی که مفصل‌تر به عادات ما پرداخته بود تقریباً. آشفتگی یا بی‌نظمی می‌تواند منتهی به نظم شود. این را استفن هاوکینگ ظاهراً اثبات کرده بود در یکی از کتاب‌های فیزیک‌اش، که خیلی هم خوب و با زبانی ساده نوشته است. این نکته‌ی دوم.

از همه‌ی اینها که بگذریم، ما خودمان را نشناخته‌ایم؛ با روحیات خودمان اصلاً و ابداً آشنا نیستیم؛ بلد نیستیم کتاب خوب انتخاب کنیم و... و... و... اینها مواردی است که اگر با استفاده از قانون علیت پیگیری کنیم، در نهایت به «خود» می‌رسیم. یعنی مبدأ تمام مباحث انسان‌شناسی. و اساساً به این سؤال می‌رسیم که: «من چیست؟». پس تا خودمان را نشناسیم، تا با خودمان آشتی نکنیم، تا خودمان را نبخشیم، کتاب که سهل است، کیمیا هم برایمان فایده‌ای نخواهد داشت. برای شناخت خود یا من‌مان هم نه خودشناسی با روش یونگ به کارمان می‌آید، نه از حال خوب به حال بد دردی را دوا می‌کند. نه مکتب روانکاوی فرویدی چاره‌ساز است و نه نوشته‌های مبتنی بر ناخودآگاه جمعی یونگ و نه حتی سه‌گانه‌ی روان‌شناختی اروین د. یالوم که وقتی نیچه گریست و درمان شوپنهاور و مسأله‌ی اسپینوزا باشد. شناخت خود، تنها و تنها با تفکر حل‌شدنی است. البته با  کتاب معنای تفکر چیست؟ هایدگر هم کاری ندارم! خودمان را بشناسیم و با خودمان حال کنیم. اول و آخر داستان، همین است. این هم نکته‌ی سوم.

نمی‌دانم تعداد این نکات تا کی می‌تواند ادامه پیدا کند و من تا کی می‌توانم قلم‌فرسایی کنم به خیال خودم! ولی چیزی که واقعاً غمگینم می‌کند، این است که شخصی وارد محیط یک کتابفروشی (مثلاً آبی) می‌شود و نمی‌داند که باید چه کتابی بخرد. درمانده است و رنجور. وقتی هم ازش می‌پرسی که «موضوع کتاب دل‌بخواهش چیست» تا راهنمایی‌اش کنی، شانه بالا می‌اندازد و اخم می‌کند و گارد می‌گیرد که: «خودم بلدم!» و یک کتاب نامناسب و نامطلوب می‌خرد و می‌رود پی کارش. کتاب نامطلوب گفتم و نه کتاب ناجور یا کتاب بد. هیچ کتابی به خودیِ خود، بد یا خوب نیست. مهم این است که چه چیزی از آن کتاب نصیب خواننده‌اش می‌شود. دنبال حرف‌های «صد من یه غاز» هم نباید بگردیم و اصلاً تئوری نبافیم که: «حالا هر چی!» کتاب با خواننده‌اش باید همجنس باشد، باید هم‌سنخ باشد، باید همنوع باشد، اصلاً باید دوست باشد. شعر یار مهربان را همه‌مان خوب یاد گرفته‌ایم در دوران دبستان. ولی کو گوش شنوا؟ این هم نکته‌ی چهارم.

همه‌ی ما، یعنی همه‌ی اهل کتاب، در دورانی از زندگی‌مان، یا با کتاب کلاس گذاشته‌ایم و پز داده‌ایم، یا کتاب‌جمع‌کن‌های خوبی بوده‌ایم. یا دنبال این هستیم که کتاب‌های قطور رنگارنگ داشته باشیم در کتابخانه‌ی شخصی‌مان و یا سردرگم بوده‌ایم از این که چه کتابی باید بخوانیم. کتاب‌خوان نُرمال، کسی است که قبل از خرید کتاب، با یک سرچ بسیار ساده در فضای جهانی اینترنت، مشخصات کتاب موردنظرش را که باب میلش نیز هست، پیدا می‌کند؛ در موردش شناخت پیدا می‌کند؛ به کتاب‌فروشی مراجعه می‌کند و کتاب را تهیه می‌کند. کار واقعاً سختی نیست. با شماره‌ی نکته‌ها فعلاً کاری ندارم!

من هم به درد آشفتگی مطالعه دچار بودم و هستم. لیست کتاب‌هایی که در همین مطلب کوتاه بهشان اشاره کردم، نشان می‌دهد که چه بر سر ذهنم آمده است. ما همه همدردیم. درد ما، درد بی‌علاجی نیست. درد ما، راهکار دارد، نه درمان. درد ما از جنس مسأله است، نه بیماری. هر مسأله‌ای هم راهکار متناسب با خودش را دارد. مسأله‌ی ما، با تمرکز حل می‌شود. همین الان، یک کاغذ و مداد بردارید و کتاب‌هایی که تا الان خوانده‌اید، فهرست کنید. بعد آنها را به‌صورت موضوعی دسته‌بندی کنید. کتاب‌هایی که بیش‌تر به خواندنشان رغبت دارید، مشخص می‌کنند که ناخودآگاه به چه کتاب‌هایی علاقه دارید. به همین سادگی.

تا یکایک ما، دچار آشفتگی در مطالعه هستیم، بیراهه می‌رویم. بیراهه گفتم و نه کژراهه. فرق قابل تأملی هست بین این دو. خودتان در موردش فکر کنید. راستی یادم رفت که بگویم این دوتا هم عنوان کتاب‌هایی هستند که سال‌ها پیش منتشر شده‌اند! و همسو با آنها می‌توانم به خانه‌ی دایی یوسف اشاره کنم و به در ماگادان کسی پیر نمی‌شود و حتی به در جستجوی معنا و من مرگ را کسب و کاری کردم که این آخری را جرأت نمی‌کنم برای بار دوم بخوانم. و صادقانه بگویم که ذهن آشفته‌ی من، الان آشفته‌تر از همیشه است. کتاب‌خوانی آشفته، این بلا را سر آدم می‌آورد و ذهن نمی‌تواند خودش را منظم کند. ببینید که برای یک علاقه‌مند به کتاب (که مثلاً من باشم)، همه چیز در دنیای کتاب خلاصه می‌شود. جنگ و صلح و جنایت و مکافات یادمان نرود! صادقانه‌تر بگویم که بلد نیستم ادا دربیاورم و الکی بنویسم؛ لای این سه‌تای آخر را هم باز نکرده‌ام. یعنی گذاشته‌ام برای دهه‌ی چهارم زندگی‌ام. ولی شما حتماً در اسرع وقت بخوانید.

اینها را گفتم که بدانید در دنیای یک کتاب‌خوان چه می‌گذرد و عجب دنیای شلم‌شوربایی است. دنیای پر از شخصیت و مفهوم و کلمات و یادگیری؛ که این آخری خیلی خیلی مهم است. انتظار معجزه نداشته باشیم از هیچ کتابی. حال خوب با کتاب خواندن به دست نمی‌آید. دانایی، متأسفانه رنج‌آور است؛ رنجشی از جنس ترشی فلفل ریز که هم زبان را می‌گزد و هم حال آدم را خوب می‌کند. رنج‌های ورتر جوان هم برای مطالعه خوب است! ترشی گفتم و یاد کتاب مستطاب آشپزی افتادم که کتابی است کاربردی. ببینید که درد آشفتگی در مطالعه چه بر سر آدم می‌آورد! برای این که دچار این درد نشوید، یا کلاً کتاب نخوانید یا منظم و منسجم بخوانید. البته که عقل سلیم، راهکار دوم را انتخاب می‌کند قطعاً.

پایان یادداشت اول.