یادداشت دوم
دورانی که منطق علامه مظفر را بهعنوان یک مبتدی عاشق فلسفه میخواندم، به تعریفی متفاوت از انسان برخورد کردم. عالمان علم منطق، انسان را حیوان ناطق دانستهاند و منشأ نطق را هم فکر معرفی کردهاند. یعنی با ارائهی این گزارهی منطقی، خواستهاند چیزی را بهصورت غیرمستقیم بولد کنند. یعنی اصالت دادهاند به فکر. و منطق را تجلی آن دانستهاند. در واقع، تفاوت آدمیزاد و بنیبشر با سایر موحودات، در قوهی تفکر اوست. همان علمای منطق، فکر را حرکت ذهن از معلوم به مجهول دانستهاند. پس برای فکر کردن مدخلی هست و آن مدخل، دادههایی است که از صحت آنها اطلاع داریم. حال با بسط منطقی آنها، میتوان به معلومات افزود و مجهولات را موشکافانه شناخت. کاری که در جهان امروز، هوش مصنوعی انجام میدهد. ولی هوش طبیعی انسانی و هوش مصنوعی رایانهای؟!
زمانی که پس از سه سال دوری از همخوابگاهیهای یکی از دانشگاههای صنعتی کشور، در یک دانشگاه صنعتی دیگر، دوران دانشجویی مقطع بالاتر را میگذراندم، تصادفاً با ترجمهی کتابی از هایدگر آشنا شدم. هایدگر را نمیشناختم و اسمش را بهعنوان یک فیلسوف شنیده بودم فقط. جدال طرفداران هایدگر و پوپر در فضای روشنفکری دههی شصت و بهویژه هفتاد شمسی و مطالب منتشر شده در مطبوعات آن دوران را اندکی به یاد داشتم. و فقط همین. کتاب قطوری که عنوانش مرا وادار به خرید کرد: چه باشد آنچه نامندش تفکر؟ عنوانی برگرفته از سؤالات عرفانی بین عارف هروی و شیخ شبستری که همین اواخر طی مرور کردن گلشن راز به چشمم خورد. در اسرع زمان، کتاب تازهخریده را با ولع تمام خواندمش. ولی ترجمهاش به دلم ننشست و مجبور شدم دربهدر دنبال ترجمهای دیگر از آن کتاب بگردم که در دورهی نمیدانم چندمِ نمایشگاه کتاب تهران، معنای تفکر چیست؟ به چشمم خورد. ترجمهای دیگر از همان کتاب هایدگر. با طرح جلدی ساده و تعداد صفحاتی بسیار کمتر. و خریدمش و تکرار مکررات فوق. و خواندمش. لذت بردم و افسوس خوردم. گوشی تلفن همراه را برداشتم و دربهدر دنبال همخوابگاهیهایی گشتم که با آنها بحث به اصطلاح فلسفی و منطقی کرده بودم. آن دوران پیشگفته، اولویت مطالعهی منطق بر فلسفه را هم نمیدانستم حتی! و خندهدارتر این که ادعا بود و من هم مدعی صاحب سبک! مثل تفنگی با گلولهای مشقی. توخالی و پر سروصدا. و عذرخواهی از مباحث اشتباهی که با آنها در طول چند ترم دانشگاه به راه انداخته بودم. شرمندگی بود و آگاهی از جهل. نمیدانم؛ شاید معرفت نسبت به تفکر، راهگشای افکار بعدیام بود. این که معنای تفکر چیست، موضوع این نوشتار نیست. حتی دو ترجمهی مذکور هم مسألهی اصلی این نوشتار نیست. موضوع، نشخوار فکری یک کتابخوان است. البته احتمال دارد که هر کسی دچارش شود. یکی از این «هر کسیها»، خود من هستم.
از قدیم شنیدهایم که پول، پول میآورد و خواب، خواب میآورد. به طریق اولی و با روش استقرایی، فکر هم فکر میآورد قطعاً. فکرهای بیخودی، موجب پریشانی فکر میشود. اگر بخواهم سادهتر بگویم، همهمان شبهای دور و درازی داشتهایم که حین خواب، در مورد چیزهایی فکر کرده باشیم. یعنی آنقدر در دریای فکر و خیال غرق شویم که گذر زمان را هم حس نکنیم. یعنی زمان بسیار کندتر برایمان بگذرد. البته با مباحث فلسفی قضیهی نسبیت اینشتینی کاری ندارم ذاتاً. زمان و وجود هایدگر را هم فعلاً بیخیال میشوم. از جهان در پوست گردو و تاریخچهی زمان هاوکینگ هم فاکتور میگیرم که خوب و ساده به مقولهی زمان پرداخته است. میخواهم بگویم که برای همهمان پیش آمده است که در فکر غرق شویم و فکر کنیم و فکر کنیم و فکر کنیم و فکر کنیم. و این تسلسل باطل را تا عمق ماجرا ادامه دهیم و وقتی به خودمان بیاییم که مغزمان داغ کرده باشد. و سردرد سراغمان بیاید. یا دچار تهوع از نوع غیرسارتریاش شویم، یا با خود بیگانه شویم از نوع کاموییاش. یا دچار سوءتفاهم شویم، یا از چینهای لباس مجلسی آنا کارنینا مات بمانیم. غرض این است که بتوانم پدیدهای مثل نشخوار فکری را بهصورت ساده جا بیندازم.
از قدیم گفتهاند که حرف، حرف میآورد. اگر زیادی منحرف شدم، خرده نگیرید. دچار نشخوار فکری شدنِ من هم دقیقاً مانند همهی شماست. ولی این که چگونه بتوانیم این پدیدهی بد روانی را کنترل کنیم، از موضوعات اصلی این نوشتار است. تا فکر خود را درگیر مسألهای ارزشمند نکنیم؛ تا سراغ مباحث جدید نرویم؛ تا ذهنمان سمتوسوی منطقی نداشته باشد؛ تا غلیان احساسات را نتوانیم کنترل کنیم؛ تا... تا... تا... نمیتوانیم از نشخوار فکری پرهیز کنیم. البته اینروزها همهمان دچار نشخوار فکری از نوع اقتصادیاش هستیم. پول و نحوهی کسب آن، عامل اصلی نشخوارهای فکری شبانهروزی همهمان است. ولی آیا پول، ارزشِ این را دارد که عمری دغدغهی ما باشد؟ پاسخ ابتدایی و سطحی این است که: بله! پول باشد، همه چیز حل میشود! ولی حقیقت چیز دیگری است. حقیقت انسان، در پول نیست. این را با ضرس قاطع میگویم.
نشخوار کردن، کار حیوانات حلالگوشتی نظیر گاو و گوسفند است. یعنی علفی را که ساعتها پیش بلعیده است، الان به دهانش برمیگرداند و دوباره میجود تا آمادهی گوارش کند. یعنی تکرار مکررات. یعنی انجام دادن کاری تقریباً عبث از دیدگاه ما انسانها. پس ما بهعنوان آدمیزاد، نباید دچار این عارضهی طبیعی شویم. نشخوار فکری هم دقیقاً مشابه انجام دادن همین فعل و انفعالات فیزیکی است؛ منتها از نوع روانیاش. آنقدرها که نشخوار علف سازنده است و منطبق بر آناتومی حیوانات، نشخوار فکری درست اثری برعکس دارد؛ مخرب است و ویرانگر. تخریبکنندهی روان آدمی است.
راستی یادم رفت بگویم که این عارضه با با منسجم کردن ذهن، با منظم کردن مطالعه، با مطالعه کردن کتابهای فاخر، با تفکر در چیستی انسان، با خودشناسی دقیق میتوان رفع کرد. البته برخی کتابها نیز مخرب هستند و عامل اصلی نشخوار فکری کتابخوانهایی که تازه قدم در راه مطالعه گذاشتهاند. پس همهی کتابها، به خودیِ خود، عامل نشخوار فکری نیستند و نمیتوان به طریق استقراییِ پیشگفته، کل کتابها را عامل نشخوار فکری دانست. حیفم میآید که یادی از گلستان سعدی نکنم: گنه کرد در بلخ آهنگری / به تُستَر زدند گردن مسگری. باید یادآوری کنم که تستر، همان شوشتر فعلی است.
بهعنوان یک نمونهی بارز در مورد خودم اشاره کنم که بعضاً پیش میآید که مثلاً از بیت: گردبادی را میبینی تو در دامان کوه / روح مجنون است کانجا خاک بر سر میکند، به رنگ گیسوان لیلی میاندیشم و از مصرع: تو گویی فرامرز هرگز نبود، به مرزهای جدید دانش میرسم. از جاناتان مرغ دریایی باخ به باخِ موسیقیدان گریز میزنم و از سمفونی شمارهی 5 بتهوون به رازهای سرزمین من براهنی. گریزی نیست از یافتن راه فرار برای درگیر نشدن با نشخوار فکری. البته باید مدیریت کرد. بهجای نشخوار فکری، باید خودمان را درگیر مشورت کنیم. داستان شما: مغز راهگشاست برای شناخت نحوهی عملکرد مغز آدمی. باز هم بگویم که نباید در دام نشخوار فکری بیفتیم. از این متن مشخص است که من دچار این عارضه نمیشوم ابداً!!!
پایان یادداشت دوم.