یادداشت سوم
اگر بخواهم فهرستی بنویسم از کتابهایی که تا همین الان نصفهنیمه رهایشان کردهام، لیست بلندبالایی میشود. این طومار را از کتاب سرخ یونگ و سری چهار جلدی برگزیدهی متون بنیادین از سراسر جهان الیاده شروع میکنم که حیفم میآید چرا تا الان تمامشان نکردهام. دن آرام که ترجمهاش باب میلم نبود، سالهاست که در گوشهی طبقهی سوم کتابخانهام همینجوری افتاده است. طرح جلد هزارتوهای بورخس زیاد جالب نبود و ولش کردهام. ذن و هنر تعمیر موتورسیکلت با روحیاتم سازگار بود، ولی دوستی آن را امانت گرفت و پس نداد. از آزاده خانوم و نویسندهاش واهمه دارم هنوز. کلیدر خیلی خیلی خیلی حجیم است. تئوری انتخاب با مذاقم جور درمیآید، ولی آن را در اتاق کارم که دورتر از اینجاست، جا گذاشتهام. نقد خرد ناب را باید با همراهی یک استاد فلسفه به اتمام برسانم قطعاً. مجموعهی آثار ساعدی را در خانه دارم و فقط تاتار خنداناش را این اواخر تمام کردم. افسانهی سیزیف را در صفحات آغازین بیخیال شدم. و چندین و چند اثر منتشر شدهی دیگر که هنوزم که هنوز است، ناقص ماندهاند و سراغشان نرفتهام.
راستش را بخواهید، هیچکدام از کتابهای بالا را به هیچ وجه نمیتوان جزو کتابهای ردهی ضعیف قرار داد؛ یعنی با هر مقیاسی که بسنجی، از این کتابهای زرد و الکیِ بدون محتوا محسوب نمیشوند. مشکل به چند چیز برمیگردد که این نوشتار شاید در پی آنهاست. هنوز از آشفتهخوانی و نشخوار فکری بهطور کامل رد نشدهام، ولی باید سراغ کتابهای بیگناهی بروم که مطالعهی آنها ناقص رها شدهاند. مشکل اصلی یک کتابخوان در سالهای آغازین مطالعهاش، رها کردن آثاری است که حتماً ارزش یک بار خواندن را دارند حداقل. راستی، چرا اینقدر کار ناتمام داریم؟ و چرا کتابها را ناقص ول میکنیم؟!
شخص من، اگر کتابی بخرم یا به امانت بگیرم (مثل چهار مقاله که همین دیروز از دوستم امانت گرفتهام)، حتماً باید تمامش کنم در اسرع وقت. منظورم این است که هم به خودم خوشقول هستم و هم به دوستان کتابخوانم؛ یعنی اگر خودم کتابی را بخرم، به خودم خوشقول بودهام. و اگر کتابی را امانت بگیرم و بخوانم و پسش بدهم، به دوستم وفادار بودهام. البته به قول آن نویسندهی فرنگی: کتابخانهی شخصی من، مجموعهی کتابهایی است که از دیگران به عاریه گرفتهام! ولی من شخصاً، در خصوص کتاب، بیشتر امانتگیر خوبی هستم، نه امانتدار خوبی. یعنی فرق قائل هستم بین امانتداری و امانتگیری. یعنی کتابی را امانت میگیرم و پس میدهم؛ نه این که امانت بگیرم و همان را امانت بدهم؛ یا امانت بگیرم و پس ندهم؛ یا بدتر از همه، امانت بگیرم و گم کنم! و من با این آخری، خیلی مشکل دارم و حالم را به هم میزند. پس اوّل از همه، با خودمان قول و قراری بگذاریم که اگر کتابی را امانت گرفتیم، حتماً از بای بسماللهاش تا تای تمّتاش را بخوانیم و پس بدهیم به صاحبش. بگذاریم لذتی که ما از مطالعهی آن کتاب بردهایم، دیگران هم ببرند.
مسألهی بعدی، همان آشفتگی مطالعاتی است که قبلاً در موردش صحبت کردهام. همان لیست بالا را اگر نگاهی بیندازید، اسامی کتابهایی را میبینید که در موضوعات و زمینههای مختلف تقریباً غیرمرتبط با هم هستند. آشفتگی مطالعاتی، شاید در نگاه اوّل، برای پیشگیری از خستگی مفرط ناشی از یکسونگری مطالعاتی در یک حوزهی مشخص و خاص، مفید به نظر برسد. یعنی هفهشدهتا کتاب با موضوعات مختلف کنار دستمان بگذاریم و از یکی شروع کنیم به خواندن. و زمانی که خسته شدیم از اوّلی، کتاب دوم را شروع کنیم. و تا آخر. ولی واقعیت این است که تنوع بیش از حد مطالعاتی نیز موجب آشفتگی شده و ذهن را بیمورد درگیر میکند. ذهنِ درگیر هم دچار نشخوار فکری میشود و این تسلسل، قطعاً و ذاتاً مخرب است. همانطور که از منطق مظفر یاد گرفتهام: دور و تسلسل، باطل است. و دلیل بطلانش را از مجموعهی هزار و یک کلمهی علامه حسنزاده آملی یاد گرفتهام.
در این بین، عدم شناخت کافی و کامل ما از کتابی که برای مطالعه در دست میگیریم، موجب میشود که در مواجهه با مطالبی نامتناسب با حال و هوای ذهنی و روحی خودمان، کتاب را کنار بگذاریم. مثلاً کسی که دوستدار کتابهای عاشقانهی لطیف است، اگر در رمانی با تم جنایی برخورد کند، به احتمال زیاد یا آن بخش را نخوانده رد میشود، یا کتاب را کنار میگذارد. منظورم این است که تقریباً بدانیم چه کتابی را برمیداریم که بخوانیم. یک آشنایی کلی با درونمایهی کتابی که مدنظرمان است، میتواند پیشگیری کند از ناقص خواندنهایمان. البته شناخت روحیات مطالعاتی خودمان هم باید مدنظر قرار گیرد. منظورم این است که اول باید بدانیم به چه نوع کتابهایی علاقه داریم؛ و بعد سراغ کتابهایی برویم که به آنها علاقهمندیم و میتوانیم به راحتی با کتاب و محتویاتش لینک شویم به اصطلاح.
بدون تعارف بگویم که ما بعضاً هم رودروایستی داریم، حتی با خودمان. چرا باید منِ نوعی که عاشق کتابهای فلسفی محض هستم، باید و باید بیایم و یک نمایشنامه با درونمایهی مثلاً عشق بخوانم که میدانم حالم را بدتر از قبل میکند. و بدتر این که باید و باید از آن لذت ببرم! من نه با خودم تعارف دارم، و نه با شمای مخاطب. با خودمان روراست باشیم. با دوستانمان هم. اگر کسی به زور کتابی نامناسب با روحیاتمان را داد زیرِ بغل ما، رک و پوستکنده بهش بگوییم که این کتاب برای من مفید نیست! همین. البته شاید بعضی از مخاطبان خرده بگیرند که در یک نمایشنامه با مضمون عشق هم کلی مسألهی فلسفی میتوان یافت و بحث را بهاصطلاح فلسفی کرد و مخاطب را وادار به خوشایندی. البته. این هم امکانپذیر است؛ در مثل، مناقشه نیست و اینجا هم کلاس درس فلسفه نیست. منظورم این است که کتابی را که دوست نداریم، اصلاً سراغش نرویم.
برخیها هم نوع دیگری هستند؛ تا هزینه نکنند، لذت نمیبرند. مثلاً دوستی دارم کتابخوان که باید حتماً جلد کتاب را باز کند؛ با لبهی خودکارش جلد کتاب را طوری تا بزند که تا ابد روی صفحهی اول کتاب قرار نگیرد. اگر این کار را نکند، کتابخواندنش نمیآید! یا دوستی دارم کتابخوانتر که با ماژیکهای هایلایت رنگارنگش، کل سطرهای انتخابیاش را در متن کتاب مشخص میکند. این دو دوست بزرگوارم، از من که سلیقهام جور دیگری است و با آن دو سازگار نیست، کتاب امانت نمیگیرند. خودشان از جیب مبارکشان هزینه میکنند و هر کاری که خواستند با کتابی که در مالکیت خودشان است، میکنند. البته این هم شاید ارزشش را داشته باشد که کالبد فیزیکی کتاب را قربانی لذتهای روحی، روانی و حتی فیزیکی خود میکنند. نمیدانم.
اگر سری به پاراگراف اول نوشتار حاضر بزنید، متوجه میشوید که من هم خوب بلدم بهانهجویی کنم؛ رنگ جلد کتاب خوب نبود، پس مطالعهی آن کتاب را ادامه ندادم! ترجمهاش بد بود! حوصلهاش را نداشتم! گیجم کرد! حجمش زیاد بود! جا گذاشتم! و... و... و... ولی چه فایده. یا انتخابم صحیح نبوده است؛ یا تنبلی کردهام؛ یا دنبال بهانهای هستم که مثلاً دلیل کامل نخواندن زوربای یونانی را توجیه کنم برای خودم و حتی برای دیگران.
اگر از دیدگاه روانشناسی نیز به ماجرا نگاه کنیم، باید خدمتتان عرض کنم که نتایج تحقیقات نشان میدهد که هر وقت که شروع به مطالعهی یک کتاب جدید کردید، تا زمانی که خوابتان نگرفته است، مغز شما هیچ کاری نکرده است. ولی دقیقاً زمانی که آلارم هشدار خواب مغز حین مطالعهی یک کتاب فعال شد، باید بدانید که از این لحظه به بعد، در حال آموختن مطالب جدیدی هستید که مغز میخواهد زیرِ بارش نرود. حالا خود دانید! من همین الان کتابهایی که لیست کردم را گذاشتم کنار دستم و برنامه میچینم برای مطالعهی یکایک آنها در اسرع وقت. به کسی هم امانت نمیدهم. هفتهی بعد هم از اتاق کارم به منزل انتقالشان میدهم. اما و اگر آوردن، توجیهاتی است که میکنیم. بیایید با خودمان روراست باشیم و کارهای ناتمام خودمان را تمام کنیم. همین الان، اولین کتابی که دمِ دست دارید و ناقص مانده است را بردارید و تمامش کنید. من رفتم سراغ عقاید یک دلقک. فعلاً.
پایان یادداشت سوم.