دسته بندی

سبد خرید

جستجو

حساب کاربری

انتخاب کتاب
عمومی

این یادداشت را با مرور چند خاطره‌ی شروع می‌کنم:

یادداشت چهارم

این یادداشت را با مرور چند خاطره‌ی شروع می‌کنم:

روزی در «کتابفروشی آبی» نشسته بودیم که آقای بسیار شیک‌پوش و موجهی وارد شد و به قفسه‌های کتاب نگاهی انداخت. تا جایی که یادم می‌آید، یک جلد مثنوی معنوی با جلد گالینگور به رنگ سبز فسفری انتخاب کرد، طول و عرضش را متر زد و تلفنی به خانم‌اش (احتمالاً) خبر داد که کتابِ با رنگِ دلخواهشان را پیدا کرده است بالأخره!

روزی در «کتابفروشی آبی» نشسته بودیم که شخصی با هیجان وارد شد و از این که این‌همه کتاب را یکجا می‌دید، تعجب کرد و تعجبش را زبانی هم ابراز کرد. بعد دنبال کتابش رفت و کارکنان محترم کتابفروشی، هر کتابی را که پیشنهاد دادند، آن بزرگوار گفت که دارمش! در نهایت یک کتاب روان‌شناسی به‌اصطلاح زرد خرید (که حتی ابا دارم اسمش را بیاورم تا برای مخاطب محترم بدآموزی نشود!) و کارت کشید و رفت پی کارش!

روزی در «کتابفروشی آبی» نشسته بودیم که خانم میان‌سالی سردرگم وارد شد. پرسید: کتاب برای بچه‌‌ام دارید؟

روزی در «کتابفروشی آبی» نشسته بودیم که بنده‌خدایی وارد شد. از ما پرسید: کتاب شانزده ساله دارید؟

اگر اشتباه نکرده باشم، عمران صلاحی تعریف می‌کند که روزی در کتابفروشی با احمد شاملو نشسته بودند که کسی وارد شده و با استهزا و کنایه پرسیده بود: آقا! انبردست دارید؟ دقیق یادم نمی‌آید که صلاحی یا شاملو پاسخ دندان‌شکن داده بود که: دوست عزیز، کدام جلدش را می‌خواهید؟! و طرف از رو رفته بود.

تا یادم نرفته بگویم که یاد خاطره‌ی آشنایی غلامحسین ساعدی با صمد بهرنگی افتادم که در یک کتابفروشی اتفاق افتاده بود؛ زمانی که بهرنگی دنبال کتابی می‌گشته و ساعدی راهنمایی‌اش کرده و این دوستی تا آخر عمر عموصمد بچه‌ها ادامه‌دار بوده است؛ تا جایی که خبر مرگ صمد را ساعدی تلفنی به آل‌احمد داده است با صدایی گرفته و حالی نامناسب. و ادامه‌ی ماجرا را در منابع مرتبط می‌توانید بخوانید.

اگر بخواهم این «روزی‌ها»ی بالا را بشمارم و ادامه بدهم، عنوان این نوشتار را «روزی، روزگاری، آبی» می‌گذاشتم قطعاً! و واقعاً دردناک و خجالت‌آور و تلخ است که کسی به کتابفروشی مراجعه می‌کند و نمی‌داند که دنبال چه کتابی باید بگردد. مگر می‌شود؟! البته برای من هم خیلی پیش آمده است که در کتابفروشی سرگردان بوده‌ام و یکایک قفسه‌ها را گشته‌ام و نایافتنی سال‌های دور و دراز خودم را تصادفاً یافته‌ام، با ذهنیتی از کتابی که دنبالش می‌گردم. یا خاطره‌ای که براساس آن، دوستان تهرانی هر طور که شده و با هر ترفندی که بلدند، از کتابفروشی‌های خیابان انقلاب دورم می‌کنند تا چهار ساعت و بیست و سه دقیقه و پنجاه ثانیه (به قول خودشان!) معطلشان نکنم در لب جوب خیابان. البته نوع این خاطره‌ی اخیر با وقایع پیش‌گفته تفاوت دارد که بعدترها بهش خواهیم رسید. و حالا یاد بیتی از رضا رفیع عزیز می‌افتم: گر خوشی زد به زیر دل آنگاه / یکهویی انقلاب می‌چسبد. و این نوشتار تا اینجا در پی آن بود که به ما تلنگری بزند که بدانیم چه کتابی را باید انتخاب کنیم و این انتخاب بر چه اساسی باید باشد و چگونه و از کجا کتاب تهیه کنیم. در یادداشت‌های قبلی، اشاره کرده بودم به برخی مقولات که ما در دنیای کتاب، کم‌وبیش درگیرشان بوده‌ایم و بعضاً هستیم. استفاده‌ی زیاد از ضمیر متکلم مع‌الغیر در این یادداشت‌ها هم دلایلی دارد که بعداً بهش می‌رسیم.

کتاب‌ها خوب و بد ندارند؛ یا مطلوب ما هستند و متناسب با روحیات ما، همسو با جهت مطالعاتی ما، در راستای اهداف ما و هم‌جهت با جهان‌بینی ما هستند. یا برای مای مخاطب، نامطلوب هستند. نباید سراغ گروه دوم برویم. کتاب‌های نامطلوب، هم ذهن ما را آشفته‌تر می‌کنند، هم ما را دچار نشخوار فکری می‌کنند. هم از مسیر صحیح و دقیق مطالعاتمان دورتر می‌کنند و هم الکی کلی وقت خودمان را صرف یک کتاب کرده‌ایم که مطالعه‌اش دردی را دوا نکرده است و چیزی به دانسته‌های ما نیفزوده است و لذتی هم در پی نداشته است.

من اگر الان با تجربیات فعلی‌ام برگردم و چهارده ساله شوم، هیچ‌وقت دنبال جنایت و مکافات داستایفسکی نمی‌روم. هرگز در سن هجده سالگی، بیگانه‌ی کامو را نمی‌خوانم. اصلاً در سن سی سالگی هم دربه‌در دنبال ترجمه‌ی قدیمی اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر سارتر نمی‌روم. بعضی کتاب‌ها زمان دارند. یعنی باید به حد مشخصی از آگاهی مطالعاتی رسید، بعد سراغ آنها رفت. بی‌اغراق و با شرمندگی تمام می‌گویم که من هم در بیست‌وسه سالگی ترجمه‌ی بسیار دشوار داریوش آشوری از چنین گفت زرتشت نیجه را زیر بغلم می‌گذاشتم و بدون اطلاع دقیق از محتویات آن و بدون هیچ فهم فلسفی از این اثر، پله‌های راهروی دانشکده‌ی فنی یکی از دانشگاه‌های کشور را بالا-پایین می‌رفتم تا همگان مرا ببینند که چقدر باسوادم، مثلاً. یا انسان و سمبل‌هایش یونگ را همیشه در کیفم داشتم و به همگان توصیه می‌کردم در سن بیست‌وچهار سالگی! و هیچ برایم اهمیت نداشت که طرف کیست و چقدر اهل کتاب است و آیا اصلاً مگر قرار است همگان از کتاب‌هایی که من لذت برده‌ام، باید به زور لذت ببرند؟؟!! و مهم‌تر از همه این که، کتابی را اصلاً نخوانده، پیشنهاد می‌کردم برای مطالعه.

پس یک طرف ماجرا برمی‌گردد به شخصی که راهنمایی می‌کند و کتابی را پیشنهاد می‌دهد برای مطالعه. طرف دیگر این ماجرا، برمی‌گردد به کسی که پیشنهاد را می‌شنود و اثرپذیر است. هر دو طرف باید هشیار و آگاه باشند که قرار است در پسِ مطالعه‌ی کتابی خاص، چه اتفاقی رخ بدهد. زمانی، نویسنده‌ی شهیر کلمبیایی (گابریل گارسیا مارکز) ماه‌ها پس از دریافت جایزه‌ی ادبی نوبل در لابه‌لای جملاتش در طول یک مصاحبه‌ی طولانی اشاره کرده بود که: «از نوشتن می‌ترسم!» الان پس از سال‌ها مطالعه، به این رسیده‌ام که من هم از پیشنهاد کتاب به دیگران واهمه دارم! واهمه و هراس از این که نکند وقت ارزشمند کسی را الکی گرفته باشم بخاطر خودخواهی‌ام در خصوص تعصب بیجا نسبت به یک کتاب.

ضلع دیگر این ماجرا، شناخت خود ما از روحیاتمان است که در یادداشت‌های قبلی بهش اشاره کرده بودم. تا ندانیم که دنبال چه هستیم، کتاب مناسب حال‌وهوای خودمان را پیدا نخواهیم کرد. البته استثناهایی هم وجود دارد. خود من، بدون هیچ شناختی از ساراماگو، رمان کوری را کاملاً تصادفی در یک نمایشگاه کتاب خریدم. خواندم و واقعاً حظ بردم. غرض این که سعی می‌کنم در این نوشتارها، استثناها را کنار بگذارم و صادقانه دنبال مسأله بروم و راهکار مناسب را پیدا کنم. پس باید شناخت نسبی از فاز مطالعاتی خودمان باید داشته باشیم، تا اگر فرضتی دست داد و گذرمان به کتابفروشی خورد، کتابمان را پیدا کنیم.

از طرف دیگر، بعضاً می‌توان در انتخاب کتاب، از عنوان نویسنده بهره گرفت. یعنی من که کتاب نشت نشا را خوانده بودم، پس از آشنایی با قلم رضا امیرخانی، دنبال سایر آثار این نویسنده رفتم و حاصل این گشت و گذار، مطالعه‌ی کتاب‌های نفحات نفت، بی‌وتن، منِ او و در نهایت، تمامی آثار این نویسنده شد. پس اسم نویسنده به من کمک کرد تا کتاب مناسبم را انتخاب کنم. بعضاً هم این گزاره برعکس است؛ یعنی با مطالعه‌ی یکی از رمان‌های خولیو کورتاسار، فهمیدم که من هیچ ارتباطی با آثار این نویسنده‌ی امریکای لاتین نمی‌توانم برقرار کنم. پس سراغ سایر آثارش نرفتم. به همین سادگی. البته باید اشاره کنم که قطعاً این راهکار همیشه نتیجه‌ی مطلوب را در پی ندارد.

برای آشنایی با کتاب‌های مطلوب، راهکار دیگری هم وجود دارد: استفاده از لیست کتاب‌هایی که اهل مطالعه و عموماً نویسندگان و شاعران معرفی می‌کنند. مثلاً در بخش انتهایی سرلوحه‌ها، نویسنده به معرفی صد کتاب برتر از دیدگاه خودش اشاره کرده است و مطالعه‌ی آنها را پیشنهاد داده است. پس این گزینه هم می‌تواند برایِ منِ کتابخوان مفید باشد که بتوانم به‌راحتی کتاب‌هایی که ارزش خواندن دارند را انتخاب کنم. مسلّم است که عدم انتخاب کتاب‌هایی که ارزش خواندن را هم ندارند، بحث این نوشتار نیست و الا مثنوی هفتاد من می‌شود. این را هم بگویم که شعر طنزِ مثنوی هفتاد منِ ناصر فیض را هم حتماً بخوانید. در این خصوص، کتاب‌های املت دسته‌دار و نزدیک ته خیار هم زبان طنز خوبی دارد و برای روزهای تنهایی و خانه‌نشینی گزینه‌های خوبی هستند.

اگر محدودیت «تعداد کلمات هر یادداشت» نبود، این نوشتار خیلی طولانی‌تر می‌شد. و مشخص است که مسائل مرتبط با کتاب را خیلی سطحی و ساده می‌انگارم. این هم طبیعی است؛ چون: گفت آسان گیر بر خود کارها، کز روی طبع / سخت می‌گیرد جهان بر مردمان سختکوش. پس ضرورتی ندارد قلمبه-سلمبه حرف بزنیم و حرف همدیگر را نفهمیم. غرض انتقال تجربیات کوچک و ریز و البته کاربردی است و بس. پس: مرد خردمند هنرپیشه را / عمرِ دو بایست در این روزگار // تا به یکی تجربه آموختن / با دگری تجربه بردن به کار. پس از تمامی تجربیات کوچک دیگران یاد بگیریم، استفاده کنیم و آن را به اشتراک بگذاریم.

پایان یادداشت چهارم.