درباره کتاب خداوند الموت
حسن صباح رهبر فرقهی «باطنی» بود؛ فرقهای از مذهب اسماعیلیه که همانند همه شیعیان، امام علی (ع) را امام اول و فرزندان او را تا امام جعفر صادق پیشوا و ولی امر مسلمین میدانست. اما از امام پنجم به بعد، پسرش موسی کاظم را امام نمیدانست و معتقد بود پسر دیگرش اسماعیل، امام است.
صباح در تشکیلات مذهبیاش از قوانین خاص خودش پیروی میکرد. به این صورت که فرقه اسماعیلیه بر مبنای برداشتهای شخصی صباح از قرآن و اسلام اداره و هر اجباری به دین اسلام و کتاب خدا نسبت داده میشد. با این عنوان که قرآن علاوه بر مفاهیم ظاهری دارای معانی باطنی نیز بوده و فقط حسن صباح میتواند آنان را درک کند. بدین ترتیب انجام هر عملی درون فرقه توجیه میشد.
اکنون پل آمیر در کتاب خداوند الموت (Alamutun Efendisi) سعی دارد ضمن به تصویر کشیدن سرگذشت این مرد، شما را با فرقه باطنی یا همان اسماعیلیه آشنا کند؛ داستانی که در آن شما به خوبی درک خواهید کرد که چطور در هر عصر و دورهای با برداشتهای غلط و سواستفاده از اسلام میتوان هر عملی را توجیه کرد و درست جلوه داد.
در حقیقت پل آمیر در کتاب خداوند الموت دورهای از تاریخ ایران را به تصویر میکشد که تا به امروز گمان میکردید آگاهی کاملی از آن دارید. اما بعد از مطالعه این کتاب متوجه خواهید شد که از وقایع و اخبار بسیاری در آن دوره اطلاع نداشتید. البته توجه داشته باشید، با وجود این که قسمتهای اصلی این کتاب بر اساس نص تاریخ نوشته شده است. اما پل آمیر با استفاده از مطالعات خود در کشور فرانسه و ممالک دیگر قسمتهایی را وارد کتاب کرده که جنبۀ تخیلی نیز دارند. به عنوان مثال در این کتاب روایتی مربوط به اعلام قیامهالقیامه از طرف حسن صباح وجود دارد که صحیح نیست، چرا که قیامهالقیامه بعد از صباح و از طرف داعی حسن دوم اعلام شده است.
آمیر همچنین در کتاب خداوند الموت بر اساس مطالعات خود این طور استنباط کرده که نهضت حسن صباح برای مخالفت با قوم عرب به وجود آمده است، در صورتی که حسن صباح و پیروانش مسلمان بودند و همهی واجبات دینی را به جا میآوردند. در حقیقت اینطور می توان گفت که صباح با قوم عرب دشمنی نداشت و صرفا مخالف حکومت خلفای بنیعباس بود و سعی داشت تا ایران را سلطۀ خلفای عباسی برهاند.
درباره پل آمیر
نقل است که اصلا شخصیتی به نام «پل آمیر» در تاریخ ادبیات فرانسه وجود ندارد. عده ای معتقدند «خداوند الموت» پرداخته ذهن منصوری بوده است. منصوری کتاب های بسیاری تألیف و ترجمه کرده است. او در سبک نویسندگی خود دارای روش خاصی بود. اما در فرایند ترجمه طرفدار سبک بسط و گسترش کتب بود. او در ترجمه به رعایت امانت در برگردان پیام نویسندگان کتاب های اصلی وفادار نبود. در بسیاری از موارد اطلاعات خویش را نیز به کتاب های می افزود. او معتقد بود ترجمه بر دو گونه است نوعی که در آن مترجم، لغت به لغت ترجمه می کند و به متن اصلی وفادار است و نوعی دیگر که خود آن را اقتباس می نامید مترجم این اختیار را داشت که ایده اولیه نویسنده را گسترش دهد.